یکشنبه ۱۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۹



نگه به چشمت افکنم که چون ستاره می زند
ز برق دیده ات دلم نگارگونه می زند

نگاه کن به سوی ما که از تو پر شود سرم
که دل ز شور روی تو چه شادمانه می زند

مکش عبای تیره را به روی زلف سرکشت
که هر طرف چو بنگرم غمت زبانه می زند

روم کنار ساقی و پیاله ای شراب ناب
به یاد سرخی لبت چه عاشقانه می زنم

تنم ز شوق وصل تو چه توبه ها که بشکند
که اندر این نبود تو زغم پیاله می زند

به انتظار روی تو نشسته ام به کوی تو
که وقت آن رسد که من پرده کناره می زنم

به روی زلف نازمن اگر نیفکند عبا
به آرزوی زلف اوست که خلق ناله می زند

1 نظرات:

ناشناس گفت...

زلف ناز...

تبریک می گم! گفتن نظم خیلی کار سختیه. راستی تو ایمیلی که هفته ی ÷یش زدم بهت ازت خواستم که اگه گرفتی برام کامنت بذاری. خیلی عجیبه که بازم نگرفته باشی .این سومین باره که ایمیلتو جواب می دم.
بدرود(سورنا)