کجاست دستان مهربان تو
در امتداد خیابان های سرد
در سکوت غروب بالا شهر
وقتی هیچ دری باز نیست
وقتی هیچ پنجره ای باز نیست
کجاست دستان مهربان و گرم تو
تا رهایم کند از خود
وقتی چهار دیوار اتاقم
قد برافراشته خود را به تنم می مالند
کجاست نوازش دستان مهربان و گرم تو
وقتی از پشت پنجره
خیابان های ساکن را به نظاره نشسته ام - خیابان های مرده
درخت های مانده چند سال در خواب زمستانی
■
وقتی سرخی آفتاب غروب از لای آسمان خراشها
اتاقم را نظاره می کند
و نیشخند زهرآگینش که بوی دود و صدای ماشین های خسته می دهد
بر پیانوی ساکت و معصوم تو..
کجاست نوازش دستان مهربان و گرم تو بر پیانوی ساکت و معصومت.
■
هنگام که بر تختگاه مرگ آرمیده ام
و واپسین نظاره های رویایی تو را لذت می برم
دستان مهربان توست
نوازش دستان مهربان توست
دستان مهربان و گرم تو
که بر اندام شوربخت من
نبض منظم رویای با تو زیستن را یادآور می شود.
■
چه سعادت انکار ناپذیریست
شوق سوزش زخم های تنم
از هرم نوازش دستان مهربان و گرم تو
که چون اژدهایی رام شده از عشقی سرشار به بند کشیدیشان.
آه، دستان مهربان تو
آه، نوازش گیسوانت
یاد باد خاطر سالها نشستن و از عشق آشامیدن
آن زمان که نوازش دستان مهربان تو
بر گیسوانت می پیچید
رویاروی آینه . . هر صبح - هر غروب
و مرا چون گیاهی بارور می ساخت
نظاره ی کوه زیباییت.
■
و اکنون
خموش و پژمرده ام
که شاهدی به گواه آن نیست جز سکوت خانه ام
که دست و پا بسته منتظر آمدنت
که قربانی شود
که آرامش مرداروارش را نثار آمدنت کند
هنگام که بیایی
هنگام که بکوبد بر در خانه
دستان مهربان و گرم تو
نوازش دستان مهربان و گرم تو ...

0 نظرات:
ارسال يک نظر