سه‌شنبه ۲۵ اوت ۲۰۰۹

غزل دستان تو



کجاست دستان مهربان تو
در امتداد خیابان های سرد
در سکوت غروب بالا شهر
وقتی هیچ دری باز نیست
وقتی هیچ پنجره ای باز نیست
کجاست دستان مهربان و گرم تو
تا رهایم کند از خود
وقتی چهار دیوار اتاقم
قد برافراشته خود را به تنم می مالند
کجاست نوازش دستان مهربان و گرم تو
وقتی از پشت پنجره
خیابان های ساکن را به نظاره نشسته ام - خیابان های مرده
درخت های مانده چند سال در خواب زمستانی

وقتی سرخی آفتاب غروب از لای آسمان خراشها
اتاقم را نظاره می کند
و نیشخند زهرآگینش که بوی دود و صدای ماشین های خسته می دهد
بر پیانوی ساکت و معصوم تو..
کجاست نوازش دستان مهربان و گرم تو بر پیانوی ساکت و معصومت.

هنگام که بر تختگاه مرگ آرمیده ام
و واپسین نظاره های رویایی تو را لذت می برم
دستان مهربان توست
نوازش دستان مهربان توست
دستان مهربان و گرم تو
که بر اندام شوربخت من
نبض منظم رویای با تو زیستن را یادآور می شود.

چه سعادت انکار ناپذیریست
شوق سوزش زخم های تنم
از هرم نوازش دستان مهربان و گرم تو
که چون اژدهایی رام شده از عشقی سرشار به بند کشیدیشان.

آه، دستان مهربان تو
آه، نوازش گیسوانت
یاد باد خاطر سالها نشستن و از عشق آشامیدن
آن زمان که نوازش دستان مهربان تو
بر گیسوانت می پیچید
رویاروی آینه . . هر صبح - هر غروب
و مرا چون گیاهی بارور می ساخت
نظاره ی کوه زیباییت.

و اکنون
خموش و پژمرده ام
که شاهدی به گواه آن نیست جز سکوت خانه ام
که دست و پا بسته منتظر آمدنت
که قربانی شود
که آرامش مرداروارش را نثار آمدنت کند
هنگام که بیایی
هنگام که بکوبد بر در خانه
دستان مهربان و گرم تو
نوازش دستان مهربان و گرم تو ...