خورشیدکم!
از ترس هایت نوشته ای.ترس از عشق،سفر،می خواری...
بی شک یک کلمه را می توان به جای همه شان نشاند:"زندگی"!تو از زندگی می ترسی.
من ریشه ی ترس ها و دردهای تو را در یافته ام!تو در انبوه نگاه ها گم شده ای؛
بی اینکه یکی را مال خود کرده باشی،بی جسارت آنکه چیزی را تصاحب کنی...
و من چگونه میتوانم اطمینانت بخشم که رویاهایت زیستنی اند؟
چگونه میتوانم؟
با کدامین چراغ تاریکی ترس هایت را روشن کنم؟
من جز این آغوش و دست های همیشه سردم، چیزی ندارم!
اما کو؟کو مجال؟
که آغوشم را باز کنم و سینه ام را بالش سرت،تا دمی بیارامی!
دستانم نیز مجال آساییدن در دستان گرم تو را نداشته اند.
آنروز نخست دوستی که دست در دست معابر کوهستانی را میگذراندیم،
همانروز که از بلندای کوه چشم می درانیدیم که خانه هایمان را پیدا کنیم،
انگشتان من در جغرافیای دستان تو گم بود و گمان می کردم این نوازش ابدی است!
و آنروز نخست جدایی که دست هایت را محکم گرفته بودم و چیزهایی می گفتم که هیچ یادم نیست،
گمان میکردم که این شکنجه ناپایدار است!
هیچ!
امروز اینجا ئ در برزخ،بی هیچ نوازش و شکنجه ،
سرمای قطبی را تاب می آورم!
و تو در دخمه ی تاریکِ خود ساخته،از ترس می لرزی...
بگذر خورشیدکم،بگذر!از این آستانه بگذر!
سو ی دیگر نور است؛
به خویش بپیوند!
امضا: The rover
اشتراک در:
نظرات پيام (Atom)

0 نظرات:
ارسال يک نظر